|
.+*◘*+.نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .+*◘*+. |
|
|
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت... نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام! یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت! از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت ازین که باز تو نیستی کنار من ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت تکرار می کنم این سطرهای کهنه را... تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت!!
+
تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:45 نويسنده ¥.. § ..¥
|
|
|