|
.+*◘*+.نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .+*◘*+. |
|
|
چشام و می بندم سعی میکنم یادم بره که خورشید چه جوری مسخره ام میکرد... یادم بره که جاده چه جوری فراموشم کرد، یادم بره که ماه واسه چی و به چه جرمی از آسمونم کوچ کرد انتظار دستهام دیگه بی معنی شده،سکوتم دردمو نمی فهمه واژه واژه ی حرفام به پیشواز مرگ احساسم می رن مهربانی من واسه کسی معنــــــــــــــــــــــــــــی نداره چشمام دیگه طاقت ندارن خسته شدن از اینکه اشک همیشه مهمون لحظه هاشون بود غربت لابه لای ثانیه هام سایه انداخته مثل اینکه حالا حالا هم قصد رفتن نداره توی تک تک رگهای بدنم یه شهِر،یه شهر پر از نفرت آدمهایی مثل خودم......!! خوش به حال پنجره هیچ وقت تنها نیست چون بارون رو داره که هر وقت دلش گرفت با هاش حرف بزنه اما من چــــــــــــــــی؟چی؟ستاره کوچولوی من رفته و حالا سالهاست که من دارم در به در دنبال همون پاییز می گردم اما پیداش نمیکنم کار من دیگه تموم شده فقط منتظرم بیاد و جنازه ی افکارم رو با خودش ببره!! میدانی؟ می دانی در زیر نگاه کسی بودن و آرزوی چشمان تو را داشتن یعنی چه؟نمی دانم می دانی هرگز کسی بوی تو را نمی دهد و به زیبایی تو به من پشت نمی کندهیچکس این چنین سر سختانه غرورم را نمی شکنداز اینکه التماسم کنند بیزارم من از تمامی نوازشها خسته ام من می خواهم تو باشی تو باشی واندوه دل من سرازیر شود!
پ.ن:حس میکنم دنیا منو به بازی گرفته، مثله یه عروسک،یه عروسک خیمه شب بازی ،با اون ریسمان نازکش منو دور خودم هی میچرخونه،هی میچرخونه !!! آهههههههههههههه!! بسه دیگه!! تمومش کن لعنتی!! خستم، سرم گیج داره میره!! آخه تا کی؟؟!!! تا کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟ آخه تاوان چی رو من دارم پس میدم؟؟! خــــــــــــــدااااااااا من دارم تاوان بچگیمو پس میدم؟؟؟ پ.ن:انگار دارم توی یه مرداب دست و پا میزنم و هر چی بیشتر زور میزنم بیشتر توش فرو میرم . . . دلم میخواد نباشم فقـــــــــــــــــــــــــــط همین!
+
تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:26 نويسنده ¥.. § ..¥
|
|
|