|
.+*◘*+.نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .+*◘*+. |
|
|
............ گویند که لحظه ها زود می شود دیر و ماندن در این لحظات دشوار، زمان به عقب بر نمی گردد وحتی لحظه ای به پشت خود نمی نگرد ، آری زمان می رود و من همچنان دراولین لحظه مانده ام. باید رفت تا به انتها رسید و چه خوب است گذراندن لحظات همراه با بهترین ترانه. تیک...تاک این صدای زمان است ، صدایی بی دلیل ، صدایی بی پاسخ و آهنگ آخر و پایان لحظه ها. چه زیباست صدای زمان و چه غمگین و هولناک بودن با آن در این سکوت مرگبار صدایی نیست که پاسخ فریاد دردناک مرا بدهد ، پس آنقدر فریاد می زنم آنقدر فریاد می زنم تا شاید صدایی از اعماق زمان فریاد مرا از خانه ی غم بیرون آورد. صدایی نیست که مرا از رودخانه ی بی رحم لحظه های بی پایان نجات دهد، صدایی که با من باشد همنفس با من ، هم زمان با من و ...همسفر با من. باید رفت...باید رفت و باید دید که چه زمان ایستگاه ترنم باعث توقف لحظه های دور و هیاهوی وحشی دنیا می شود. باید دید که تا چه وقت تنهایی را در بدترین لحظات سپری خواهم کرد. تیک..تاک صدای زمان... همه چیز تمام شد...پایان من... .................. پ.ن :هیچچی به ذهن خستم نمیرسه که ازش حرف بزنم... خستم........... می خوام نباشم...... فقط همین........... ........................ پ.ن:یه روز گفتی یه روز حقایق زیادی برات آشکار میشه..روزی که خیلی دیره.. اما من می خوام بدونم اگرچه دیر باشه... پ.ن:تنهام بذار.......................... پ.ن:بجایی رسیدم که هر لحظه مرگمو می خوام. .می فهمی؟؟ .منم آدمم. .نکنه اینو یادت رفته؟ پ.ن:تو که قراره یه روز هستمیو بر باد بدی.... هر چه زود تر بهتر.. .شاید منم زودتر از دست این زندگی خلاص شم.. پ.ن:این روزا کارم شده گریه... هر لحظه..با هر حرفی گریه میکنم.... نی نی شدم... پ.ن:دیگه حتی خدا هم دوسم نداره.. پس چراکسی کمکم نمی کنه؟؟؟
پ.ن:حالا دیدی روزگار چقدر کثیفه؟؟؟!!!
+
تاريخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19:33 نويسنده ¥.. § ..¥
|
|
|