تبليغاتX
♠ رویــــــای خیـــــــــــــــــس ♠

.+*◘*+.نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .+*◘*+.

روزگار رو به راه بود

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این مثل اینکه چیزی اشتباه بود

زیر گنبد کبود

دل من خوش باور مانده بود

بازی خدا نیمه کاره مانده بود .

واژه ای نبود و هیچ کس شعری از خدا نخوانده بود

تا که او مرا برای بازی خودش انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

تو دعای کوچک منی !!

آرزوی من ،عزیزترین منی..!!

من اما گریستم.....

خود به خود

با شروع بازی خدا عشق افتتاح شد.

سال هاست اسم بازی من و خدا

زندگی ست.

پرده ها کنار رفت......

من اما دوباره گریستم

با تنفری از همه! آری از همه .....

و هیچ چیز مثل بازی ما عجیب نیست

بازی ای که ساده است و سخت

مثل بازی خزان با درخت .....

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست ...

با خدا طرف شدن کار مشکلی است

انصاف نیست........

 ..:امشب به قصه دلم گوش میکنی و فردا چو قصه فراموشم میکنی:..

سهم من است

روزهاییست که در پیچ وخم تقویم زمانه

راه گم کرده است

نفس خسته ایی که نمیداند

دم و بازدم کدام است

آری سهم من است....

قطره خونی آلوده در آغوش یک همخوابگی خاموش

سایه ی فراموش شده بر دیوار خاکستری

وارث آسمان..... با ستاره ی شکسته در دستانم

وارث زمین.... با تقدیری لبریز از هوای کویرم

سهم من گم شدن در خود.....در فریاد خسته ی روزگار است

مشتاق رفتنم ...پر کشیدن در دیار رهايي

 

پ.ن:آخ انقدر خستم!!انقــــــــــــــــــدر،که نای گله کردنم ندارم!!البته جایی واسه گلایم نیست!!

نه از خــــــدا و نه از تــــو!!

فقط از خودم!!

آره از خودم دلگیرم ، از کسی شکایت نمیکنم!!

از خودم ، از این زندگی  حالم بهم میخوره!

دلم میخواد این زندگی نکبتی را بر هرچی توشه بالا بیارم.

دیگه نیمگم چرا رفتی؟؟!چرا عوض شدی؟؟!

چون بهت حق میدم!!

دارم باور میکنم حقیقتو!!

سخته!! اما حقیقته!!

خدایا کمکم کن!!

خدایا تنهام نزاری یه وقتا!!

اگه توام تنهام بزاری میمیرم.......!

به خـــــــدا میمیرم...

 

+ تاريخ یکشنبه سوم آذر 1387ساعت 13:52 نويسنده ¥.. § ..¥ |