|
.+*◘*+.نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .+*◘*+. |
|
در گذر ثانیه ها تو از من عبور خواهی کرد و شاید مرا فراموش کنی ولی من . . . از جاده ی غریب میگذرم تا انتهای جاده فراموشت نخواهم کرد در میان مه گم خواهم شد تو دیگر اثری از من نخواهی یافت من به همراه غبار مه آلود جاده همیشه در مرتفع ترین لحظات زندگی ات تورا در آغوش خواهم گرفت آنوقت تو هیچ چیزی را نخواهی دید حتی معشوقه ات که در کنارت آرام گرفته است تو فقط مرا می بینی در میان غبار گمشده ی سرانجام عشقت عشق نافرجام تو . . . دل ناکام من . . . ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ..: وداع :.. آخرين ملاقات بند صليبي به او هديه كردم با تعجب گفت: من كه ديگر تو را دوست ندارم گفتم: ميدانم ولي مگر نه بر سر هر گوري صليبي نهفته است! پس اين را بگير و در گردنت پاي قلبت بياويز زيرا آنجا از اين پس . . . گور عشق من خواهد شد…!
پ.ن:داری میری؟!! من فقط دارم نگات میکنم!! دلم میخواد از ته دلم داد بزنم،فریــــــــــاد کنم،بگم نــــــــــــــــرو !! تو رو خدا نرو..! به پات بیفتم بگم نرو لعنتی!قسم به خاطراتمون نرو... آخه خیلی زود داری میری... به خدا زوده !! تو این مدت یه چیزی رو خوب یادم دادی !! غـــــــــرور....!! آره غرور!! نمیزاره به پات بیفتم دیگه.... اشکام داره مثله بارون گونه هامو خیس میکنه اما صدام در نمیاد بهت بگه نرو... داری میری و نمیتونم جلوتو بگیرم ،مگه من ازت چی میخوام !! فقط هم صحبتیتو... فقط میخوام باشی همین! چیزه زیادی؟!.. تو جـــــواب بده زیـــــــــــــــاده؟؟؟؟؟؟ میدونی که بهت نیاز دارم اما با این حال میری!!کاش به فکر منم بودی حتی یه ذره.... میری باشه!! اما بدون با رفتنتم نمیتونی کاری کنی که فراموش شی!! اینو یادت نــــــــــره..... همیشه ادعا میکردم که خیلی تنهام، اما تو بودی و من نمی فهمیدم..!! اما الان تازه دارم طمعه تنهایی رو حس میکنم!! کاش...کــــــــاش رفتنت همیشگی نباشه و برگردی...به امید اون روز!! خدا کنه فقــــــط تا اون روز نمیرم!! تا آخرین نفس چشم به راهتم.. آرزو مند آروزهایت ای دوست منم......
+
تاريخ پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 11:31 نويسنده ¥.. § ..¥
|
دلــــــم سخت گرفته... درس كه سهله....حوصله نفس كشيدن هم ندارم... بازم غم تو دلم لونه كرده... بازم ديوونگي ها اومده سراغم... و من بهتر از اين جا نه جايي دارم براي تخليه درونم و نه گوش شنوايي براي حرفام و نه شونه هايي براي... ديروز داشتم فكر مي كردم...... آره... بعد از يه مدت طولاني..... آخه دلم حسابي گرفته بود....... از همه چيز....... همه چيز دس به دست هم دادن و گند زدن به روزم....... به حالم... به اعصابم........ يه احساس بدي دارم.... شايد انزجار... فرار... نفرت.... بغض راه گلومو بسته... چرا؟ خودمم نميدونم... ميدوني ديوونه... من خيلي به خودم فكر مي كنم.... هيچ وقت از خودم دل خوشي نداشتم.... هيچ وقت خوب نبودم....... اَه ه ه ه ه........ چقدر دلم برا خودم ميسوزه..... آخي... كوچولوي بدبخت!!!! راهشو تو اين كوره راه ظالم زندگي گم كرده... ..................................... چقدر دلم برا اينجا تنگ شده بود... براي تك تكتون... براي كامنتاتون... چه زود فراموشيديد رفيق ديوونه تونو..... انگاري تو هم داري فراموشم مي كني رفيق نارفيق....! ميخوام تورم به فراموشي بسپارم... تا تو هم بشي يه خاطره.... براي هميشه....! ... چه بخواي چه نخواي....
+
تاريخ دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 18:42 نويسنده ¥.. § ..¥
|
|
|