|
.+*◘*+.نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .+*◘*+. |
|
نه... من دیگر ناله نمی کنم ، قرنها نالیدن بس است می خواهم فریاد بزنم! اما اگر نتوانستم سکوت می کنم خاموش بودن بهتر از نالیدن است... من پذیرفتم شکســــــــت خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد اشنا دیوانه است. میروم از رفتن من باش شــــــــــــاد از عذاب دیدنم آزاد باش گر چه تو زودتر از من میـــــــــــروی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفــــهـــــمی درد ، تلخی برخورد های سرد را....
پ.ن :سلام دوستان گلم از اینکه این مدتو با شما بودم خیلی خوشحالم به هر حال از دوستی با شما خیلی خوشحال شدم... این وب ماله یکی دیگم هست اگه دوست داشت ادامش بده خیلی ازش ممنون میشم گرچه براش سخته از یکی که سخت این مدت اذیتش کردم عذر میخوام امیدوارم یه روزی منو ببخشه... دوست داشتم و دارم حلالم کن...
+
تاريخ جمعه یکم شهریور 1387ساعت 17:21 نويسنده ¥.. § ..¥
این روزها دلخوشی ام شده ثانیه ای ستاره و کویر دقیقه ای ماه و مهتاب ساعتی مرداب عمری دریا و کوه و عاشقی نه،از انسانها نگو!!! میترسم! از خنجری که در دست دارند از دروغی که برای هیچ میگویم از این همه بی رحمی من میترسم دیروز جلوی چشمانم انسانی برای هیچ دروغ گفت انسانی دیگر با تمام احساسش مرد وشیطان خندید و از جهنم گفت انسانی که احساسش مرد تبعید شد به جهنم تا انسانی که دروغ گفت برای لحظه ای که هیچ بود دست در دست کسی بگذارد،که خنجری زهر آلود داشت ماه، دید که ترسیدم مهتاب، دستانم را گرفت دریا، در آغوشم کشید باد، برایم ترانه خواند ستاره ها، رقصیدند عاشقی، روی بوم یاس برایم یک قلب سالم کشید و حالا دلخوشیم شده ثانیه ای...
+
تاريخ جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:24 نويسنده ¥.. § ..¥
*!گریستم جایی برای ماندن نیست،صدا آمد جایی برای رفتن نیست* با تواِ لعنتی.... با تو که داری داغونش می کنی... با تو دیوونه.... بازم تنهاییا بازم بی کسی ها اومده سراغش... خسته شده از اینهمه دروغ...از اینهمه فریب.... از این بغضی که راه گلوشو بسته.... خسته نشدی؟؟؟ هی دیوونه!!! با تواِ...تو چی؟ توام خسته ای؟از بودن؟ از نفس کشیدن؟از زندگی کردن بین این آدمایی که چیزی از زندگی سرشون نمیشه؟ داره بالا میاره... بازم سکوت کرده...بازم اشک تو چشاش نشسته... درست مثل همیشه.... اما نه کسی بغض صداشو فهمیده ، نه اشک چشاشو... بازم مثل همیشه زل زده به یه نقطه و داره فکر می کنه....به خودش...به اطرافش... به این دنیای لعنتی که هیچ وقت مطابق میل جلو نمیره... فقط و فقط دلش می خواد بخوری زمین داشت... فکر می کرد....به خودش به اینکه چقدر غریب شده..چقدر تنها شده.... به اینکه چقدر براش سخته که تو اوج تنهاییاش..تو اوج بی کساییاش به کسی تکیه می کنه اما اون... یهو جا خالی میده... می خوره زمین...اما هیچکس دستشو برا بلند کردنش دراز نمی کنه.... اونم بدش میاد ازش....مثل همه.... اونم تنهاش میذاره... میره....اونم میره...درست مثله همه... برای همیشه.... برای ابد.... ....
+
تاريخ جمعه یکم شهریور 1387ساعت 16:2 نويسنده ¥.. § ..¥
|
|
|