|
.+*◘*+.نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .+*◘*+. |
|
|
عزیزم این آپ تقدیم تو.....
خیلی براش زحمت کشیدم امیدوارم خوشت بیاد.. به جوانی ام به قلبم ... به خدای جسم و روحم ... به خدای آسمان ها... به تمام کهکشانها ... به ستارگان روشن ... به کرانه های دریا ... به نگاهت... به خدا ... به خاک پایت ... به نگاه خنده هایت ... به کبودی افقها... به سحر به خنده ی گل ... به سپیدی سپیده ... به تمام خاک دنیا... به خدا اگر بخندم ... به خدا اگر بنالم ... به خدا اگر بمیرم ... توئی آخرین تلاشم... توئی ... آخرین نگاهم...
+
تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:14 نويسنده ¥.. § ..¥
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي مي خوانم دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي مي شنوم دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت را نيز براي پرستش
+
تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 1:4 نويسنده ¥.. § ..¥
تو که بودی دلم لبريز عشق بود تو که بودی همه جا عطر و بوی مهربانی داشت تو که بودی آسمان چشمهايم پر ستاره بود تو که بودی تمام چشمهايم عاشق هم بودند تو که بودی همه چيز فرق می کرد آری...اما حالا ديگر چشمهايم هم غريبی می کنند گوشهايم تاب شنيدن صدايی جز به دنبال رد پای تو را ندارند و حالا بايد در انتظار دستهای شفا بخش تو باشم و هميشه چشم به راه آمدنت هستم. عشـــــــــــــــــــــــــــق من عاشـــــــــــــــــــــــــــــقم باش
+
تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:52 نويسنده ¥.. § ..¥
سايه،! گفتم به روشني ديگر نيايد... مرگ بستر نااميدي بود و از حضور سايه وار آينه ها تاول زدند... من قصاصِ عشق را تا بي نهايت داده ام... تمام آنهايي را كه در برابر خورشيد ايستاده اند،به مهماني مرگ دعوت كرده ام... من فرياد را در سكوت بهت انگيز اتاق هاي ابتذال رنگ قرمز زده ام... تنفر از نيستي عشقم را معنا مي كرد... نگذاشتند كه بماني...و سايه حقارتشان،بودنشان را وهم انگيزتر مي نمود گفتم به خورشيد ديگر نتابد و در برابر نور ديگر نخواهم ايستاد.... اما حقايق واقعيتي ديگر داشت...! نيستم... و ابرها نميدانند كه نمي بارند...
+
تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:46 نويسنده ¥.. § ..¥
وقت رفتنت اما نگات نکردم گفتم شايد دلت بگيره وقتي اشکامو ميبيني بغض گلومو گرفته بود ميخواستم صدات کنم بگم نرو گفتم شايد دلت بسوزه وقتي صدامو شنيدي ميخواستم دستاتو بگيرم شايد نري از پيشم اما دستاتو نگرفتم گفتم شايد دستات مثل دستاي من سرد شه وقتي دستاتو گرفتم ميخواستم برگردم اما بر نگشتم گفتم شايد سفرت تلخ شه وقتي برگشتم نه نگات کردم نه صدات کردم نه دستاتو گرفتم نه برگشتم فقط دعا کردم دستامو بگيري برگردي اما نه صدام کردي نه دستامو گرفتي نه برگشتي صداتو شنيدم گفتم برو عزيزم سفرت به سلامت گفتي يروز بر ميگردم گفتم اون روز ديره گفتي نه دير نيست بر ميگردم نميدونستي که من بي تو يه لحظه هم دووم نمييارم سالها انتظار کشيدم اما نيومدي تو توي آتيش عشقت سوختم وقتي اومدي تو چيزي يادگاري نزاشته بودم
+
تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:35 نويسنده ¥.. § ..¥
*********** حالم اصلا خوب نیست... ..*بغض راه گلومو بسته....نمی تونم نفس بکشم..اما بازم سکوت کردم بازم تنهاییامو،درد و رنج هامو با خودم تقسیم کردم... دستم به نوشتن نمیره...دیگه نمی تونم بنویسم...صد بار نوشتم و پاک کردم... آخرشم شد این!!! دیگه هیچی آرومم نمی کنه...، حتی نوشتن.... یه احساس غریبی دارم،سکوت،استرس،اضطراب،وحشت،تنهایی....مرگ... فقط می خوام نباشم.....این مهمه... …"اگه زندگی مرگه و مرگ زندگی پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی"
+
تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:23 نويسنده ¥.. § ..¥
کجا بودي وقتي برات شکستم يخ زده بود شاخه ي گل تو دستم کجا بودي وقتي غريبي و درد داشت منه تنها رو ديوونه ميکرد کجا بودي وقتي که از پنجره ميپرسيدم اين چندمين عابره کجا بودي وقتي تو رو مي خواستم که دستات آروم بشينه تو دستم کجا بودي وقتي که گريه کردم ازتو به آسمون گلايه کردم کجا بودي وقتي کنار عکسات شبا نشستم به هواي چشمات کجا بودي تو لحظه ي نيازم وقتي ميخواستم دنيامو بسازم کجا بودي ببيني من ميسوزم عين چشات سياهه رنگ روزم
+
تاريخ دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 0:1 نويسنده ¥.. § ..¥
از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت... نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام! یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت! از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت ازین که باز تو نیستی کنار من ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت تکرار می کنم این سطرهای کهنه را... تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت!!
+
تاريخ یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 23:45 نويسنده ¥.. § ..¥
|
تقدیم به کسی که خودش از من داغونتره
اما... اما بهم زندگی داد... دیشب تو اوج غریبی و تنهاییام یه گوشه نشسته بودم و داشتم به حال خودم زار
میزدم.... حالم خیلی بد بود...الانم هست.... دلم به اندازه تمام تنهاییام..به اندازه تمام دلها گرفته بود... یه کوه غم رو دلم نشسته بود...دلم می خواست کسی پیشم باشه تا باهاش حرف
بزنم...اما... اما هر چی گشتم هیشکی رو پیدا نکردم تا سرمو بذارم رو شونه هاشو ضجه بزنم... اطرافم پر بود از آدما..آدمایی که تو عالم خودشون بودند و غافل از حال زار من.... داشتن نفس می کشیدن...داشتن می خندیدن.... اما من.... غرق تنهاییام///////// سعی می کردم طوری حرف بزنم تا مبادا کسی به غم صدام...به بغض صدام پی
ببره... حالم خیلی بده....بدتر از اونی که فکرشو بکنی... بازم سکوت کردم...چون هیچکی رو پیدا نکردم تا درد دل واموندمو بهش بگم.... چون همه باهام غریبه بودند...چون مجبورم سکوت کنم... دیگه هیچی آرومم نمی کنه... دیگه هیچی خوشحالم نمی کنه... فقط مرگ می خوام...میفهمی؟؟؟ مرگ شاید مرگ آرومم کنه... اما تو این ناامیدی تو بهم امید دادی ای سرپا زندگی... حالا من فقط برای تو نفس میکشم... هیچ وقت تنهام نزار
چون... چون بی تو باز من میمیرم.....
+
تاريخ چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 16:51 نويسنده ¥.. § ..¥
گفتي كه امشب اومدم بهت بگم بايد برم...
گفتي ميخوام بهت بگم همين روزا مسافرم (بايد برم)
+
تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:29 نويسنده ¥.. § ..¥
گفته بودی، از غرورم، از سکوتم، خسته ای
+
تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 18:21 نويسنده ¥.. § ..¥
چقدر دلم گرفته... اما مثل هميشه تنهام...... چرا وقتي ميگم تنهام همه مي خندن بهم؟ چرا هيشكي نمي خواد بفهمه؟ همه خودشونو زدن به ابلهي... چرا همه مسخره م مي كنن..؟ حتي ديگه دلم نمي خواد كه بنويسم... چون همه به حرفام مي خندن........ اعصابم خورده..... خسته م........ درسته حرفام تكراريه.....اما به قرآن خسته م...... از همه چيز....... چقدر دوست دارم بميرم........ حالم خيلي بده..........! تو يه مدت كوتاه كه به همه دور و بريام اعتماد كرده بودم... همزمان از همشون ضربه خوردم...... وقتي يادش مي افتم حالم بهم ميخوره...... نفسم بالا نمياد..... اونوقته كه احساس غريبي و تنهايي مي كنم........ اونوقته كه دلم به اندازه يه دنيا ميگيره................ وقتي مي بينم من ناراحتم و همه خوشحال........... وقتي مي بينم من رنج مي كشم و بقيه كيفشون كوكه!!!!!! وقتي مي بينم من اعتماد مي كنم و بقيه سو استفاده مي كنن از سادگيم.. از خدا گله دارم...... ميدونه كه چقدر خسته م... ميدونه كه چقدر تنهام....... ميدونه كه هيچ دلبستگي به دنيا ندارم... اما نمي خواد راحتم كنه....... نميدونم چرا مي خواد عذاب بكشم........... هميشه سعي داشتم دردمو بروز ندم............. و همين باعث شده كه هيشكي نفهمه حرفامو............. آخ كه چقدر فكر مي كنن من آدم خوشبختيم.......... همون روز به بدبختيم،به حماقتم،به سادگيم پي بردم.... آخ كه چقدر دل شكسته شدم........ همه اميدم رو،اعتمادم رو از دست دادم......... و حالا كه در بدترين شرايط روحي به سر مي برم... هيشكي نيست كه حالمو بپرسه........... هيشكي نيست كه دردمو بفهمه.......... فقط گريه كمي سبكم مي كنه....... ..................... ..................... ..................... ..................... دلم مي خواد اين زندگي نكبتي رو بالا بيارم......... ..................
+
تاريخ سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 16:39 نويسنده ¥.. § ..¥
هر کاری کردم بازم نفهمیــــــــــــــــــد..!!
شاید میفهمه اما به روش نمیاره امروز شکستم ... هـــــــــــــــــــــــزار بار مردم از عشقت اما هیچ وقت نفهمیدی... آئینه پرسید : چرا دیر کرده است؟ نکند دل دیگری اورا اسیر کرده است؟ خندیدم و گفتم:
+
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 16:17 نويسنده ¥.. § ..¥
کاش بـــــــــــــــــــــــودیووووووووو خفه شدنمو
تو سکوت بغضم میدیدی... کاش نمیرفتی... من که فقط به تو دلخوشم، به خـــــــــــــــــــدا دو ســــــــــــــــــــــت دارم... اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نميدم که مي خندونمت ولي ميتونم باهات گريه کنم. اگه يه روز نخواستي به حرفاي کسي گوش کني به من بگو... قول ميدم که خيلي ساکت باشم. اگه يه روزخواستي در بري حتما" خبرم کن قول نمي دم ازت بخوام بموني اما ميتونم باهات بمونم. اگه يه روز سراغم رو گرفتي و ازم خبري نشد سري بهم بزن حتما" بهت احتياج دارم اما اگه يه روز رفتي و ديگه برنگشتي بهت قول نميدم که منتظرت مي مونم اما ازت ميخوام وقتي اومدي يه شاخه گل رو قبرم بذاري...
+
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:45 نويسنده ¥.. § ..¥
در آخرين لحظه ديدار به چشمانت نگاه كردم و گفتم بدان آسمان قلبم با تو يا بي تو بهاريست همان لبخندي كه توان را از من مي ربود بر لبانت زينت بست و به آرامي از من فاصله گرفتي بي هيچ كلامي من خاموش به تو نگاه می كردم و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت نحيف لحظه اي فقط لحظه اي مي انديشيد كه آسمان بهاري يعني ابر باران رعد وبرق و طوفان ناگهاني و اين جمله ،جمله اي بود بدتر از هر خواهش براي ماندن و تمنايي بود براي با او بودن
+
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:28 نويسنده ¥.. § ..¥
من از خدا خواستم، نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكني و ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري تنهايي ولي اكنون تو رفته اي ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من اين است كه من شاهد رفتن تو هستم
+
تاريخ دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 2:17 نويسنده ¥.. § ..¥
|
امروز چمـــــــــــــــــــــــــــــــــه!!؟؟؟،باز زده به کلم...
میخوام فقط گریه کنم.......... کاش بودی الان پیشم بغض راه گلومو بسته! تنها تر از هميشه... دارم با خود حرف ميزنم...با خودِ خودم........ آره با خودم... حتي نميدونم بخندم يا گريه كنم....! امشب به همه چيز پشت پا زدم..... به همه چيز و همه كس... به هر چيزي كه تو اين زندگي لعنتي بود... حتي به خود اين زندگي لعنتي... حتي به خودم.......... امشب تو اوج تنهايي و غريبي مهم ترين تصميم زندگيمو گرفتم....... بي اينكه احدي ازش خبر داشته باشه ههههه! چه مسخره...... مگه قراره كي بفهمه....؟ مگه تا اين موقع كسي هم بوده كه بخواد بفهمه......! دارم مزخرف مي گم......! من هميشه تنها بودم... هميشه حرفامو ريختم تو خودم........ هميشه سكوت كردم.... آخه دوستي هم نداشتم كه باهاش حرف بزنم..... د و سـ ت... چه واژه ی آشنایی.... از خودمم بيزارم... كه چرا اينقدر بد هستم...!!!!!!!! بَــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد!!! دلم گرفته به اندازه تموم دلها...!! خسته م............خسته شدم................از همه چيز و بيشتر از همه از خودم من چه ساده ام و از صداقت لبريز....! اما دنيا پر از ريا و دروغ است....! و مرا نيز اينگونه مي خواهد...! امروز بر سادگي خود گريستم....و يا نه خنديدم!!!! وقتي ديدم چه راحت به اتهام ساده دلي،دل ديگري را رنجاندم... آيا گناه از من بود كه بي ريا بودم؟ يا گناه از نگاه ديگران است كه مرا رياكار مي خواهند... چگونه تاب آورم اين نگاههاي سنگين را..؟ مي گريزم و خود را تنها مي يابم... در تنهايي غرق سكوت مي شوم... سكوتي سنگين كه راه فرياد را بر من مي بندد...! و چه زجر آور است سكوتي كه در درون سينه ام حبس شده است... كاش ميممردم.. ديگر طاقت اين زندگي را ندارم... كاش ميشد امشب كه مي خوابم ديگر بيدار نمي شدم...
+
تاريخ یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 19:48 نويسنده ¥.. § ..¥
سهم من از زندگی این است... بخواهم یا نخواهم.... باشم...فقط باشم...... ببینم و دم نزنم...... بشکنم و سکوت کنم.... اشک در چشمانم جاری باشد اما احدی آن را نبیند.... شاید سهم من از زندگی همان تکه آجری باشد به جای قلب در سینه ام ... یا شاید آسمانی بی ستاره.... .................. دلم برای کودکی هایم ...برای شیطنت هایم...برای خنده هایم تنگ شده است... دیرگاهی است که تکیه بر دیوار دلتنگی هایم کرده ام.... تک و تنها........ دیرگاهی است که خنده با لبهایم غریبگی میکند...گویی او هم فرار میکند... دلم برای خویشتن خویش تنگ شده.... دیرگاهی است که گم کردمش.... دلم برای تو...برای خودم.....برای لبخندت....تنگ شده است.... دلم میخواهد فراموش کنم همه انچه را که برایم به یادگار گذاشته ای را..... همه آنچه را که آشنا و غریبه به یاد دارم.... دلم میخواد فراموش کنم....همانگونه که فراموش شدم... به همین راحتی ....به راحتی فراموش شدن.... دیرگاهیست که فریادهایم به گوش هیچ کس نمیرسد.... دیرگاهسیت که دستان سردم را کسی در دست نگرفته است.... دیرگاهی است که مرحمی برای قلب مجروحم نمی یابم.... شانه هایی برای ضبحه هایم......... آری فراموش شده ام................... درمیان پیچ و خمهای این کوره راه تنهایی فراموش شده ام......
+
تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2:47 نويسنده ¥.. § ..¥
|
من از کتابهای بسته خسته شده ام بیا تا کتابی بــــــــــــــــــــــــــــاز کنیم که دیگر بستــــــــــــــــــــــــــــه نشود بیا تا داستانی آغـــــــاز کنیم که هرگز پایـــــــــــان نگرد تو اهسته میخواندی و من اهسته خواب میدیدم مهرگاه که چشم باز میکردم فصلی تمــــــام شده و فصل تازه ای آغــــاز میگردد و برابر مـــــــــــــژه های نیم برگشته تو دریچه ای بر شکوه زار زمان باز میگردید چشمهای ابیت بر خطوط پیچان روشنی میحریختند و موهای سرخ طلایی رنگت چون عطر یاس ایران با برگهای کتاب میامیختند و اتوبوس از کنار درختزارهای سبز میگذشت کاش این سفر کتــــــــــــــــــــــــــــابی میشد که هرگز پایــــــــــــــــــــــــــــــــــــان نمیگرفت که من و تـــــو را تا بینـــــــــــــهایت با خود میبرد...
+
تاريخ شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 2:12 نويسنده ¥.. § ..¥
|
باز هم با نام تو افسا نه اى گلريز شد باز هم در سينه ام عشق تو شور انگيز شد باز هم همراه بوى ميخك و محبو به ها خاطراتم پر كشد با ياد تو در كوچه ها ديده ام مى بارد اما نم نم و بىحوصله باز قلب پنجره بر روى من وا مى شود باز هم پروانه اى در باغ پيدا مى شود مىكنم بهر پيامى قاصدك را التماس باز هم در هر شفق دلتنگ و دلگير مىشوم باز هم با ياد تو سر شار رويا مىشوم
+
تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:41 نويسنده ¥.. § ..¥
|
محکوم...! من و تو محکوم به زیستن... جرم...؟ عشق و علاقه به زیستن... محکومیت...؟ مجهول...! من و تو در چهار چوب قانون الهی محکمه و محکوم به اعتراف بی گناهی در سلول انفرادی... انتظار فرشته ی مرگ در دست قبض آزادی... جرم من و تو چیست...؟ عشق و صداقت، شاید حقیقت... محکومیت تا ابد تنهایی، جرم عفیف بودن در آروین الهی... من و تو درسلول انفرادی در انتظار طلوع آزادی... شاید تولد و طلوع دیگر بسوی عشق سرخ...!
+
تاريخ یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 9:34 نويسنده ¥.. § ..¥
|
اینم باز تقدیم به یه نفر
من غم را در سکوت... سکوت را در شب... شب را در بستر... و بستر را به خاطرات شیرین، با تو دوست دارم... من عشق را در امید... امید را در تو... تو را در د ل... دل را به خاطر شکوفه هایش... زندگی را به خاطر امیدش ... و وجودم را به خاطر تو دوست دارم...
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:30 نويسنده ¥.. § ..¥
|
آسمان اشک مرا میبیند و به تنهایی من میخندد همه میخندند... چشم بر اشک دو چشم من نرم دفتر شعر به بی خوابی من و قلم بر خم انگشتانم هاله ی ماه به افسرده شبم همه میخندند... و من از پنجره ی بسته عمر خنده ها رو، همه جا یک یک،میبینم... و به بیهودگیم،هر شب میگریم
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 21:13 نويسنده ¥.. § ..¥
|
میان حلقه مویت گل سرخ محبت بود... اگر عاشق نمی بودی تو را با گل چه حاجت بود... پيداست هنوز شقايق نشدي ... زنداني زندان دقايق نشدي... وقتي که مرا از دل خود مي راني ... يعني که تو هيچ وقت عاشق نشدي... زرد است که لبريز حقايق شده است ... تلخ است که با درد موافق شده است... !... شاعر نشدي وگر نه مي فهميدي ... پاييز بهاريست که عاشق شده است
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 20:33 نويسنده ¥.. § ..¥
|
غــرور من مـهم نبود، شکــستنم مهــم نـبـود... دل بستنم مهم نبود، بي کسي ام مهم نبود، آشفتگي ام مهم نبود اشکها و گريه هاي شبانه ام مهم نبود، دلتنگيهاي مرگ آور هم مهم نبود سرزنشها مهم نبود، گلايه ها مهم نبود، نديدنها مهم نبود، غريبي هم مهم نبود روزهايي که رنگ شـب شدند و شبـهايي که در سـياهي خود گم شـدند مـهم نبود مرگ لحظه ها مهم نبود، بي تو پرپر زدنم مهم نبود، حتي روياهايم مهم نبود بي تو ماندنم مهم نبود، تنها چيزي که در اين ميان مهم بود تو بودي مـــــــهـــم تـــــــــو بــــــــــودی
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 19:16 نويسنده ¥.. § ..¥
|
من و تو ای همه خوب من و تو ای همه نازنین که چگونه از نگهم بر نگهت موج نیاز همچو دو عقربه گاه شماری هستیم روز و شب در پی هم در تک و تاز پایمان بسته به هم لینک افسوس...افسوس... سرمان بر سر یک بالین نیست ظهر این گاه شمار با همه تاب و تبش و از ان زیباتر حالت نیمه شبش...
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:59 نويسنده ¥.. § ..¥
|
گفتی که به احترام دل باران باش باران شدم و به روی گل باریدم گفتی که ببوس روی نیلوفر را از عشق تو گونه های او بوسیدم گفتی که ستاره شو دلی روشن کن من هم چو گل ستاره ها تابیدم گفتی که برای باغ دل پیچک باش بر یاسمن نگاه تو پیچیدم گفتی که بیا و لحظه ای مجنون باش مجنون شدم و ز دوریت نالیدم گفتی که برای لحظه ای دریا شو دریا شدم و تو را به ساحل دیدم گفتی که شکوفه کن به فصل پاییز گل دادم و با ترتمت روییدم گفتی که از لهجه ی وفاییت بگذر گفتی که بیا و از وفاییت بگذر گفتم که بهانه ات برایم کافیست معنای لطیف عشق را فهمیدم..
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 18:10 نويسنده ¥.. § ..¥
|
تقدیم به بهترینم
به روی گونه ام تابیدی و رفتی مرا با عشق سنجیدی و رفتی تمام هستی ام نیلوفری بود تو هستی مرا چیدی و رفتی کنار انتظارت تا سحرگاه شبی هم پای پیچکها نشستم تو از راه آمدی با ناز آن وقت تمنای مرا دیدی و رفتی شبی از عشق تو با پونه گفتم دل او هم برای قصه ام سوخت غم انگیز است تو شیداییم را به چشم خویش فهمیدی و رفتی چه باید کرد این هم سرنوشتی است ولی دل را به چشمت هدیه کرد سرراهت که میرفتی تو آن را به یک پروانه بخشیدی و رفتی صدایت کردم از ژرفای یک یاس به لحن ابی و نمناک باران نمیدانم شنیدی برنگشتی و یا این بار نشنیدی و رفتی نسیم از جاده ای دور آمد نگاهش کردمو چیزی به من گفت تو هم در انتظار یک بهانه از این رفتار رنجیدی و رفتی عجب دریای غمناکی است این عشق ببین با سرنوشت من چه ها کرد تو هم این رنجش خاکستری را میان یاد پیچیدی ورفتی تمام غصه هایم مثله باران فضای خاطرم را شستشو داد و تو به احترام این تلاطم فقط یه لحظه باریدی و رفتی دلم پرسید از پروانه یه شب چرا عاشق شدن درد عجیبی است و یادم هست تو یکبار این را ز یک دیوانه پرسیدی و رفتی تو را به جان گل سوگند دادم فقط یک شب نیازم ببینی ولی در پاسخ این خواهش من تو مثله غنچه خندیدی و رفتی دلم گلدان شب بوهای رویاست پر است از اطلسیهای نگاهت تو مثله یک گل سرخ وفادار کنار خانه روییدی و رفتی تمام بغضهایم مثله یک رنج شکست و قصه ام در کوچه ولی تو از صدای این شکستن به جای غصه ترسیدی و رفتی کنار من نشستی تا سپیده ولی چشمان تو جای دگر بود و من میدانم آن شب تا سحرگاه نگارت را پرسیدی و رفتی نمیدانم چه میگویند گل ها خدا میداند و نیلوفر و عشق به من گفتند گلها تا همیشه تو از این شهر کوچیدی و رفتی جنون در امتداد کوچه عشق مرا تا آسمان با خودش برد و تو در آخرین بن بست این راه مرا دیوانه نامیدی و رفتی شبی گفتی دوست نداری من را نمیدانی که من آن شب چه کردم خوشا بر حال آن چشمی که به زیبایی پسندیدی و رفتی هوای آسمان دیده ابریست پر از تنهایی نمناک هجرت تو تا بیراهه های بیقراری دل من را شکاندی و رفتی کنار دیدگانت چشمه ای بود و من در پای چشمه تشنه ماندم تو بی انکه بپرسی این عطش چیست ز اب چشمه نوشیدی و رفتی پریشان کردی و شیدا نمودی تمام جاده های شعر من را رها کردی،شکستی،خرد گشتم تو پایان مرا دیدی و رفتی.
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 17:15 نويسنده ¥.. § ..¥
|
تقدیم به تمامی آنانی که هنوز هم تکه ای از آسمان در چشمهایشان،جرعه ای از دریا در دستانشان و تجسمه ای زیبا از خاطره ی ایثار گل های سرخ در معبد ارغوانی دلهایشان به یادگار مانده است. نخستین چکه ی ناودان بلند یک احساس را در قالب کلامی از جنس تنفس باغچه های معصوم یک یاس به روی حجم سپیدیک صفحه میریزم و آن را با لهجه ی همه ی پروانه های صفتهای این گیتی بی انتها به آسمان نیلوفری تمامی دلهای زلالی گیتی هدیه میکنم ، در پناه خالق نیلوفرها مهربان و شکیبا بمانید.
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 16:17 نويسنده ¥.. § ..¥
|
سلام ... امتحانا تموم شده و بازم تابستون اومدش... بازم بیکاری و اخ.. همیشه دلم میخواست با بهترین دوستم یه وبلاگ بزنم... با هم یه وبلاگ بزنیم.. میگم عزیزم قربون دستات شایدم انگیزه این وبلاگ خود تو بودی.. خب امید وارم بتونم با دوست عزیزم یه وبلاگ خوب درست کنیم،از شمام میخوام ما رو با نظراتون راهنمایی کنید... ممنونم از همه تون..
+
تاريخ شنبه پانزدهم تیر 1387ساعت 15:51 نويسنده ¥.. § ..¥
|
|
|