تبليغاتX
♠ رویــــــای خیـــــــــــــــــس ♠

.+*◘*+.نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .+*◘*+.

 

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت                                            

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت...

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام!

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت!

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت!!

 

امشب چمه؟؟! آخ که چه حالی‌ دارم ،

آسمون امشب تو چته؟؟ تو چرا گریه میکنی‌؟؟ چرا فریاد میزانی‌؟؟ چرا ضجه می‌کشی؟؟؟ نکنه توام از وجود من داری به خدا شکایت میکنی‌؟؟؟ 

دلم می‌خواد فقط گریه کنم مثل تو! یه شونه می‌خوام برای سرمو گذاشتن روش و با صدای بلند گریه کردن

 بی‌ دلیل ،

 شایدم پر شدم ، دیگه بریدم،

 می‌خوام الان اینجا بگم آقا من من کم آوردم ،

 بس دیگه ! ی

ه نگاه کن بهم !

خدا یه نگاه کوچولو ببین دیگه ازم چی‌ مونده ؟؟

رمقی حتی برا نفس کشیدنم ندارم !!

 دوست دارم نباشم ،

حس اضافه بودن می‌کنم ،

خدا ۱ سوال من واسه چی‌ به دنیا اومدم ؟

+ تاريخ سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 2:7 نويسنده ¥.. § ..¥ |

 

من از بی کسی های بی انتها , میان حریقی از حزیون و تب , به دنباله دستی پر از سادگی , تو را یافتم در نفسهای شب , برای عبور از دل بی کسی ,  شدی تکیه گاهم  , شدی مرهمم  , تو  را خواستم شک نکردم به عشق , گر چه پر از آیه های غمم , غریبی نکن با منه شب زده , مرا با خودت تا به رویا ببر , کمک کن که بگذرانم این بغض را کنارت برای ابد پشت سر ,  زمانی که غمگین ترین میشوم پر از بی پناهی شبیه غروب , برایم تویی فرصت زندگی , تویی بهترین یلدای خواب برای بریده نفسهای من , برای قدم های  لرزان من تویی فاتحه مرز دلواپسی  , تویی حرف آغاز و پایان من...

پ.ن:  خستم, کلافه،میترسم,  خیلی میترسم,   بعضی‌ موقعها حس می‌کنم دارم کم میارم، دستام  یخ میزنن،هیچ حسی ندارم جز آرزوی نبودن....!!

پ.ن:  خدایا من که همه چیزو سپردم به تو ، با خودم جنگیدم، اما هیچوقت سوکوتمو نشکستم،باشه اگه تو می‌خوای بازم صبر می‌کنم اما تورو به وجود پاک خودت قسم تنهام نزار،که بی‌ تو می‌میرم...!!

پ.ن:کاش وقتی‌ دستمو سمتش دراز می‌کردم ، می‌تونستم تو اغوشم حسش کنم ....!!!

+ تاريخ چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 16:47 نويسنده ¥.. § ..¥ |

             

              ..:   تقدیم به مبدا تمامی وجودم داريوش عزیزم  سالروز تنفس دوباره مبارک :..

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن

 تـــــــــولدت مـــــــــــــــبارک

عزیز دلم داریوش

+ تاريخ چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:20 نويسنده ¥.. § ..¥ |

چشام و می بندم سعی میکنم یادم بره که خورشید چه جوری مسخره ام میکرد... یادم بره که جاده چه جوری فراموشم کرد، یادم بره که ماه واسه چی و به چه جرمی از آسمونم کوچ کرد انتظار دستهام دیگه بی معنی شده،سکوتم دردمو نمی فهمه واژه واژه ی حرفام به پیشواز مرگ احساسم می رن مهربانی من واسه کسی معنــــــــــــــــــــــــــــی نداره چشمام دیگه طاقت ندارن خسته شدن از اینکه اشک همیشه مهمون لحظه هاشون بود غربت لابه لای ثانیه هام سایه انداخته مثل اینکه حالا حالا هم قصد رفتن نداره توی تک تک رگهای بدنم یه شهِر،یه شهر پر از نفرت آدمهایی مثل خودم......!! خوش به حال پنجره هیچ وقت تنها نیست چون بارون رو داره که هر وقت دلش گرفت با هاش حرف بزنه اما من چــــــــــــــــی؟چی؟ستاره کوچولوی من رفته و حالا سالهاست که من دارم در به در دنبال همون پاییز می گردم اما پیداش نمیکنم کار من دیگه تموم شده فقط منتظرم بیاد و جنازه ی افکارم رو با خودش ببره!! 

 

 میدانی؟

می دانی در زیر نگاه کسی بودن و آرزوی چشمان تو را داشتن یعنی چه؟نمی دانم می دانی هرگز کسی بوی تو را نمی دهد و به زیبایی تو به من پشت نمی کندهیچکس این چنین سر سختانه غرورم را نمی شکنداز اینکه التماسم کنند بیزارم من از تمامی نوازشها خسته ام من می خواهم تو باشی تو باشی واندوه دل من سرازیر شود!

 

 

 پ.ن:حس میکنم دنیا منو به بازی گرفته، مثله یه عروسک،یه عروسک خیمه شب بازی ،با اون ریسمان نازکش منو دور خودم هی میچرخونه،هی میچرخونه !!!

آهههههههههههههه!!

بسه دیگه!!

تمومش کن لعنتی!!

خستم، سرم گیج داره میره!! آخه تا کی؟؟!!!

 تا کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟

آخه تاوان چی رو من دارم پس میدم؟؟!

خــــــــــــــدااااااااا  من دارم تاوان بچگیمو پس میدم؟؟؟

پ.ن:انگار دارم توی یه مرداب دست و پا میزنم و هر چی بیشتر زور میزنم بیشتر توش فرو میرم

.

.

.

 دلم میخواد نباشم فقـــــــــــــــــــــــــــط همین!

 

+ تاريخ شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:26 نويسنده ¥.. § ..¥ |

چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ... چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد . با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟ فریاد برآورم و بگویم خسته ام ! کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی . کاش رویت را بر نمی گرداندی ... کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی . کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ... می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد اما هر روز تلاش می کنم هر روز کمی سخت تر از دیروز ... خدایا ! کمکم کن

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم

من و تنهايي پر از خاطره

. اري با تو هستم ..

با تويي كه از كنارم گذشتي ...

و حتي يك بار هم نپرسيدي

چراچشم هايت هميشه باراني است؟

 پ.ن:تلاش بی فایده ست دیگه!!! این بار میرم واسه همیشه!!!

خاطره ها رو بدست باد میدم........دیگه موقع رفتنه!!

جایی نیست واسه من!!

حضورم زجر آوره!!

دنیا خیلی کثیف تر از اونی که بخوایم تمیزش کنیم.... دلا خیلی سیاهتر از اونی که بخوایم با یه سطل آب و دستمال سفیدش کنیم.....

 

 

 

+ تاريخ چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:57 نويسنده ¥.. § ..¥ |

............ 

گویند که لحظه ها زود می شود دیر و ماندن در این لحظات دشوار، زمان به عقب بر نمی گردد وحتی

لحظه ای به پشت خود نمی نگرد ، آری زمان می رود و من همچنان دراولین لحظه مانده ام.

باید رفت تا به انتها رسید و چه خوب است گذراندن لحظات همراه با بهترین ترانه.

تیک...تاک این صدای زمان است ، صدایی بی دلیل ، صدایی بی پاسخ و آهنگ آخر و پایان لحظه ها.

چه زیباست صدای زمان و چه غمگین و هولناک بودن با آن

در این سکوت مرگبار صدایی نیست که پاسخ فریاد دردناک مرا بدهد ،

پس آنقدر فریاد می زنم آنقدر فریاد می زنم تا شاید صدایی از اعماق زمان فریاد مرا از

خانه ی غم بیرون آورد. صدایی نیست که مرا از رودخانه ی بی رحم لحظه های بی پایان نجات دهد،

صدایی که با من باشد همنفس با من ، هم زمان با من و ...همسفر با من.

باید رفت...باید رفت و باید دید که چه زمان ایستگاه ترنم باعث توقف لحظه های دور

و هیاهوی وحشی دنیا می شود.

باید دید که تا چه وقت تنهایی را در بدترین لحظات سپری خواهم کرد.

تیک..تاک صدای زمان... همه چیز تمام شد...پایان من...

..................

پ.ن :هیچچی به ذهن خستم نمیرسه که ازش حرف بزنم... خستم...........

می خوام نباشم......

فقط همین...........

........................

پ.ن:یه روز گفتی یه روز حقایق زیادی برات آشکار میشه..روزی که خیلی دیره..

اما من می خوام بدونم اگرچه دیر باشه...

پ.ن:تنهام بذار..........................

پ.ن:بجایی رسیدم که هر لحظه مرگمو می خوام.

.می فهمی؟؟

.منم آدمم.

.نکنه اینو یادت رفته؟

پ.ن:تو که قراره یه روز هستمیو بر باد بدی....

هر چه زود تر بهتر..

.شاید منم زودتر از دست این زندگی خلاص شم..

پ.ن:این روزا کارم شده گریه...

هر لحظه..با هر حرفی گریه میکنم....

نی نی شدم...

پ.ن:دیگه حتی خدا هم دوسم نداره..

پس چراکسی کمکم نمی کنه؟؟؟

پ.ن:حالا دیدی روزگار چقدر کثیفه؟؟؟!!! 

+ تاريخ پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 19:33 نويسنده ¥.. § ..¥ |


 

پريشان حالم اما چه كنم؟

گويا من و پريشاني با هم معنا ميشويم

مي دانم درك نمي شوم

اما چه كنم؟

بار ديگر پريشاني و تنهايي مرا احاطه كردند

اما نمي دانم از من چه ميخواهند؟

من در اين آشفته بازار به كجا كشيده مي شوم؟

از هر جايي دورم حتي همين جا...

گويا نقشي را بازي مي كنم كه نمي دانم سرانجام آن چه مي شود

بار ديگر چشمهايم را ميبندم و تمسك مي جويم

آري ديگر بايد گفت كه تنهايم.

از هر كسي و از هر چيزي به تنهايي رسيدم

تنهايي را درك مي كنم و او نيز مرا درك مي كند

گفته بودم اما تنهايي را دوست دارم

چون سكوتش مانند سكوت شبهاي بي قراري من تلخ است.

افسوس و باز هم افسوس

انتظار.......انتظار

پ.ن: دیگه هیچی مهم نسیت واسم!! هیچی..............!!

دیگه از همه بریدم...!!

از همه چی خسته شدم..!!دیگه شکایت نمیکنم..!! اخه از گلایه کردنم خسته شدم..!!

هیچ کی انگار صدامو نمیشنوه حتی تو!!

صدای خندهامو میشنوی فکر میکنی خوشبخترین موجود دنیام..!!

همین کافی برام..!!

فقط میخوام بگم دیگه هیچی نمیگم.....

برای همیشه خدانگهدارت...

 

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 16:43 نويسنده ¥.. § ..¥ |

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره،


و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس...


و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!


و چه اندازه شيرين است امروز...


روز ميلاد...


روز تو!
روزي که تو آغاز شدي!
.

.

.

تولدت مبارک...

پ.ن: یه آپ کوچولو میکنم واسه تو!!

دیروز تولدت بود

اما

وقت نکردم....امیدوارم خوشت بیاد دوست من..!!

تولدت مبارک احمد جون...!!

از خدا برای تو خانواده عزیزت مخصوصا مامان گلت

بهترین نعمت، سلامتی

رو آرزو میکنم..

تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر...

+ تاريخ پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت 14:7 نويسنده ¥.. § ..¥ |