تبليغاتX
♠ رویــــــای خیـــــــــــــــــس ♠

♠ رویــــــای خیـــــــــــــــــس ♠

.+*◘*+.نترس از هجوم حضورم چیزی جز تنهایی با من نیست .+*◘*+.

..: دل شکسته :..

 

 

ميخواهم برايت بنويسم، اما مانده ام که از چه چيز و چه کس بنويسم؟! از تو که

بي رحمانه مرا تنها گذاشتي يا از خودم که چون تک درختي در کوير

خشکم؟ از تو بنويسم که قلبت از سنگ بود يا از خودم که شيشه اي بي حفاظ بودم؟

امشب ازچه بنويسم؟از دستهايت که فقط سنگيني سيليهايت را به يادم مي آورد يا از

دستهايم که هر شب به سوي آسمان بلند ميکردم و از خدا به دعا ترا

ميخواستم و ديدگان باراني ام را همسفر دعاهايم ميکردم تا واسطه ي شفاعتم شوند؟

امشب از چه بنويسم؟از قلبي که مرا نخواست يا از قلبي که تو را خواست؟ شايد هم اگر

در دادگاه عشق محاکمه بشوم دادستان تو را مقصر نداند و بر زودباوري قلب من که تورا

بي ريا و مهربان انگاشت اتهام بزند...شايد از اينکه زود دلبسته شدم...

.

حال من ماندم و خاکستر ارزوهایم و ققنوسی که از فراز بام دلم برخاست

 

 

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم !!!

 

 

قصّه به پایان رسید و من همچنان در خیال چشمان سیاه تو ام که ساده فریبم داد !
قصّه به پایان رسید و من هنوز بی عشق تو از تمام رویا ها دلگیرم !
رفتی و مرا با دلتنگی هایم تنها گذاشتی !
رفتی در فصلی که تنها امیدم خدا بود و ترانه
و تو که دستهایت سایه بانی بود بر بی کسی های من ...
تو که گمان می کردم از تبار آسمانی و دلتنگی هایم را در می یابی ...
تو که گمان می کردم ساده ای و سادگی ام را باور داری ...
و افسوس که حتی نمی خواستی هم قسم باشی ...
افسوس رفتی و من هم ميروم....

پ.ن : چیزی برای گفتن ندارم

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم تیر 1389ساعت 12:55  توسط  ¥.. § ..¥  | 

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

 

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

 

در حضور واژه های بی نفس
صدای تیک تیک ساعت را گوش کن
شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی
 


پ.ن: 

امروز انگار یکی‌ از بدترین روزهای زندگیمه ، دلم می‌خواد انقدر اشک بریزم تا بمیرم ، کاش بمیرم اما چرا نمیمیرمممممممممم . خدا چراااا :(((((((((((((((((

دارم خفه میشم انگار ، دارم زجر می‌کشم  ، کی‌ پس خلاصم میکنی‌ خداااااااااا :(((((((((((((((((((

تا کی‌ می‌خوای زجرم بدیییییییییییییییییییییی  :((((((( قلبم درد می‌کنه  :(((((( خیلی‌ درد می‌کنه :((((((( اما کسی‌ نیست بش بگم درد می‌کنه:((((((((((((((( خداااااا الان دیگه هیچی‌ ازت نمیخمممممممم جز نفس نکشیدننننننن :((((((((((((((((

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام فروردین 1389ساعت 20:53  توسط  ¥.. § ..¥  | 

..: صورت بی کسر :..

 
خسته ام

چو رنگی از رو رفته

بر سر قاب بی خط دنیا مانده ام

تمامی افق های دنیا

جرعه ی نفسم نمی شود

چه کنم؟

به تو پناه آرم که از من دوری

یا که به سنگینیه این غربت بی جان

جان ببخشم و بمیرم

یا که درگیر احساس تو خار شوم و بمانم

چه کنم؟ هان؟

همه شب گریه تا خواب بس نبود

سیلی آبدار به تن دل بس نبود

من دگر از دست رفته ام

صورتی بی کسر گشته ام تو بگو چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟

پ.ن: دیگه دارم کم میارم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم فروردین 1389ساعت 18:30  توسط  ¥.. § ..¥  | 

..: دلم گرفت :..

 

امشب به یاد تک تک ِ شب ها دلم گرفت

در اضطراب کهنه ی غم ها ، دلم گرفت

انگار بغض تازه ای از نو شکسته شد

در التهاب ِ خیس ِ ورق ها ، دلم گرفت !

از خواندن تمام خبر ها تنم بسوخت ...

از گفتن تمام غزل ها دلم گرفت ...

در انتظار تا که بگیرم خبر ز تو ...

در آتش ِ گرفته سراپا... دلم گرفت !

متروکه نیست خلوتِ سرد دلم ولی

از ارتباطِ مردم ِدنیا دلم گرفت !!

یک رد ِ پا که سهم ِ من از بی نشانی است!

از رد ِ خون که مانده به هر جا ، دلم گرفت                                            

اینجا منم و خاطره هایی تمام تلخ

اقرار میکنم درآمدم از پا ... دلم گرفت...

نه اینکه فکر کنی دل ، از تو کنده ام!

یا اینکه از محال ِ تمنا دلم گرفت!

از لحظه ای که هر دو نگاهم اسیر شد

در امتداد هیچ ِ قدم ها دلم گرفت

از لحظه ای که خیس شدم در خیال تو

آن دم که تنگ شدند نفس ها دلم گرفت

ازین که باز تو نیستی کنار من

ازین که باز خسته و تنها ... دلم گرفت

تکرار می کنم این سطرهای کهنه را...

تکرار می کنم که خدایا !! دلم گرفت!!

 

امشب چمه؟؟! آخ که چه حالی‌ دارم ،

آسمون امشب تو چته؟؟ تو چرا گریه میکنی‌؟؟ چرا فریاد میزانی‌؟؟ چرا ضجه می‌کشی؟؟؟ نکنه توام از وجود من داری به خدا شکایت میکنی‌؟؟؟ 

دلم می‌خواد فقط گریه کنم مثل تو! یه شونه می‌خوام برای سرمو گذاشتن روش و با صدای بلند گریه کردن

 بی‌ دلیل ،

 شایدم پر شدم ، دیگه بریدم،

 می‌خوام الان اینجا بگم آقا من من کم آوردم ،

 بس دیگه ! ی

ه نگاه کن بهم !

خدا یه نگاه کوچولو ببین دیگه ازم چی‌ مونده ؟؟

رمقی حتی برا نفس کشیدنم ندارم !!

 دوست دارم نباشم ،

حس اضافه بودن می‌کنم ،

خدا ۱ سوال من واسه چی‌ به دنیا اومدم ؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 2:7  توسط  ¥.. § ..¥  | 

..: من از بی کسی های بی انتها :..

 

من از بی کسی های بی انتها , میان حریقی از حزیون و تب , به دنباله دستی پر از سادگی , تو را یافتم در نفسهای شب , برای عبور از دل بی کسی ,  شدی تکیه گاهم  , شدی مرهمم  , تو  را خواستم شک نکردم به عشق , گر چه پر از آیه های غمم , غریبی نکن با منه شب زده , مرا با خودت تا به رویا ببر , کمک کن که بگذرانم این بغض را کنارت برای ابد پشت سر ,  زمانی که غمگین ترین میشوم پر از بی پناهی شبیه غروب , برایم تویی فرصت زندگی , تویی بهترین یلدای خواب برای بریده نفسهای من , برای قدم های  لرزان من تویی فاتحه مرز دلواپسی  , تویی حرف آغاز و پایان من...

پ.ن:  خستم, کلافه،میترسم,  خیلی میترسم,   بعضی‌ موقعها حس می‌کنم دارم کم میارم، دستام  یخ میزنن،هیچ حسی ندارم جز آرزوی نبودن....!!

پ.ن:  خدایا من که همه چیزو سپردم به تو ، با خودم جنگیدم، اما هیچوقت سوکوتمو نشکستم،باشه اگه تو می‌خوای بازم صبر می‌کنم اما تورو به وجود پاک خودت قسم تنهام نزار،که بی‌ تو می‌میرم...!!

پ.ن:کاش وقتی‌ دستمو سمتش دراز می‌کردم ، می‌تونستم تو اغوشم حسش کنم ....!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 16:47  توسط  ¥.. § ..¥  | 

..: تولدت مبارک عشق من :..

             

              ..:   تقدیم به مبدا تمامی وجودم داريوش عزیزم  سالروز تنفس دوباره مبارک :..

روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو

کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو

درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم

بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم

میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم

از لحظه لحظه های جشن تو خیالم عکس بگیرم

من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون

چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون

به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم

هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم

تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم

اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم

کهکشونو ستاره هاش دریاو موج و ماهیاش

بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش

با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک

با ل فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک

عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک

فقط می خوان بهت بگن

 تـــــــــولدت مـــــــــــــــبارک

عزیز دلم داریوش

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388ساعت 10:20  توسط  ¥.. § ..¥  | 

..: چشمانم را میبندم :..

چشام و می بندم سعی میکنم یادم بره که خورشید چه جوری مسخره ام میکرد... یادم بره که جاده چه جوری فراموشم کرد، یادم بره که ماه واسه چی و به چه جرمی از آسمونم کوچ کرد انتظار دستهام دیگه بی معنی شده،سکوتم دردمو نمی فهمه واژه واژه ی حرفام به پیشواز مرگ احساسم می رن مهربانی من واسه کسی معنــــــــــــــــــــــــــــی نداره چشمام دیگه طاقت ندارن خسته شدن از اینکه اشک همیشه مهمون لحظه هاشون بود غربت لابه لای ثانیه هام سایه انداخته مثل اینکه حالا حالا هم قصد رفتن نداره توی تک تک رگهای بدنم یه شهِر،یه شهر پر از نفرت آدمهایی مثل خودم......!! خوش به حال پنجره هیچ وقت تنها نیست چون بارون رو داره که هر وقت دلش گرفت با هاش حرف بزنه اما من چــــــــــــــــی؟چی؟ستاره کوچولوی من رفته و حالا سالهاست که من دارم در به در دنبال همون پاییز می گردم اما پیداش نمیکنم کار من دیگه تموم شده فقط منتظرم بیاد و جنازه ی افکارم رو با خودش ببره!! 

 

 میدانی؟

می دانی در زیر نگاه کسی بودن و آرزوی چشمان تو را داشتن یعنی چه؟نمی دانم می دانی هرگز کسی بوی تو را نمی دهد و به زیبایی تو به من پشت نمی کندهیچکس این چنین سر سختانه غرورم را نمی شکنداز اینکه التماسم کنند بیزارم من از تمامی نوازشها خسته ام من می خواهم تو باشی تو باشی واندوه دل من سرازیر شود!

 

 

 پ.ن:حس میکنم دنیا منو به بازی گرفته، مثله یه عروسک،یه عروسک خیمه شب بازی ،با اون ریسمان نازکش منو دور خودم هی میچرخونه،هی میچرخونه !!!

آهههههههههههههه!!

بسه دیگه!!

تمومش کن لعنتی!!

خستم، سرم گیج داره میره!! آخه تا کی؟؟!!!

 تا کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی؟؟؟؟

آخه تاوان چی رو من دارم پس میدم؟؟!

خــــــــــــــدااااااااا  من دارم تاوان بچگیمو پس میدم؟؟؟

پ.ن:انگار دارم توی یه مرداب دست و پا میزنم و هر چی بیشتر زور میزنم بیشتر توش فرو میرم

.

.

.

 دلم میخواد نباشم فقـــــــــــــــــــــــــــط همین!

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 13:26  توسط  ¥.. § ..¥  | 

..: چشمهای بارونی :..

چه بگویم ؟ وقتی نمی دانم چه باید گفت ... چه بنویسم وقتی دستانم توان نوشتن ندارد . با بغض هایی که راه گلویم را بسته چگونه فریاد برآورم ؟ فریاد برآورم و بگویم خسته ام ! کاش می توانستی این همه غم و اندوه را در چشمانم ببینی . کاش رویت را بر نمی گرداندی ... کاش در چشمان من نگاه می کردی و دردم را می دیدی . کاش می فهمیدی دنیایی از اندو در دل . و هزاران حرف نگفته بر لب و دریایی از اشک بر دیده داشتم ... می دانم هیچ چیز تغییر نخواهد کرد اما هر روز تلاش می کنم هر روز کمی سخت تر از دیروز ... خدایا ! کمکم کن

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد

چرا نگاه هايت انقدر غمگين است ؟

چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است ؟

اما افسوس ...

هيچ كس نبود هميشه من بودم

من و تنهايي پر از خاطره

. اري با تو هستم ..

با تويي كه از كنارم گذشتي ...

و حتي يك بار هم نپرسيدي

چراچشم هايت هميشه باراني است؟

 پ.ن:تلاش بی فایده ست دیگه!!! این بار میرم واسه همیشه!!!

خاطره ها رو بدست باد میدم........دیگه موقع رفتنه!!

جایی نیست واسه من!!

حضورم زجر آوره!!

دنیا خیلی کثیف تر از اونی که بخوایم تمیزش کنیم.... دلا خیلی سیاهتر از اونی که بخوایم با یه سطل آب و دستمال سفیدش کنیم.....

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 17:57  توسط  ¥.. § ..¥  |